یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام «ننه قمر» و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش «دلربا» بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بىکمالات بود.
یک روز که این
دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخنهایش حنا مىگذاشت،
آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گویند «بهار عمر باشد تا
چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانهات،
پایش را مىگذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم
تابستان عمرم را در خانهی شوهر سپرى کنم و من شنیدهام که یک دستگاهى هست
که به آن مىگویند «کامپیوتر» و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد.
یکى از این دستگاهها برایم مىخرى یا این که چى؟»
ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که:
مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچهدار
هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مىزایى یا از این آدم آهنىهاى بدترکیب
یا چه مىدانم پینوکیو...



![[i]](http://bigpichost.com/files/g_ortbjww_fkechv7v.gif)
![[i]](http://bigpichost.com/files/b_qqsoqd1_e0mophae.gif)
